عشق من عاشقم باش ............

دیدی اونم رفت

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:23  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:20  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .           

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .  

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .         

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد      

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:24  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

دیدی اونم رفت

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:22  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

تفسیر عشق

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:54  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

جرم من چیست ؟

 

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده  ام    

آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام     

جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش  

زاهد گوشه محراب لبانت شده ام 

آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر   

جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام

آمدی ساده نشستی به گلیم دل من 

جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام 

ای که از شور جوانی خودت سرمستی   

ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام 

آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی  

هیچ انگار ندیدی که خرابت شده ام   

 رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را  

لحظه ای چند نظر کن نگرانت شده   ام  

ای که از حال دل من خبری نیست تو را

با خبر باش که من چشم به راهت شده  ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:10  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

لذت کشف کردن

امشب دوباره شبی است که خوابم نمی برد و هوس نوشتن دارم ولی باز مثل همیشه در نوشتن همان جمله اول در می مانم و همانطور قلم بدست چند دقیقه ای را به فکر کردن می گذرانم. فکر کردن به همه چیز. پدر، مادر، تو، عادت، حجم دوست داشتن، خانه، کاشانه، نام، همه چیز .....

می خواهم بهانه ای داشته باشم برای نوشتن، از دلتنگی هایم می خواهم شروع کنم ولی کدام دلتنگی .... نمی دانم چرا من اینگونه ام. همه در تلاشند تا عشقشان را بچنگ بیاورند ولی من نه. دوست ندارم. همین که می دانم به عشقم می رسم دلسرد می شوم. از عشق(عشق که نه، خواستن بگوییم بهتر است) بیزار می شوم. همیشه عشق را در طلب دیده ام. طلب برای رسیدن. تلاش برای رسیدن. نه رسیدن و تمام شدن. دوست دارم اگر یار هم کنارم باشد باز در طلب او باشم. در انتظار گوشه محبتی از او. همیشه ناشناختنی از او باشد که در پی کشف آن باشم و وقتی آنرا یافتم خوشحال شوم از یافتنش حتی اگر به مذاقم خوش نباشد که همین نا خوشی نیز برایم عین خوشی است!!
دوست دارم وقتی به عشق رسیدم- و نه به خواستن- تنها به یک عشق برسم و آن نیز همیشگی باشد. تجربه کردن را دوست دارم ولی تجربه در عشق را در یک بار آن. می خواهم لذت عاشق شدن اول را با تمام وجودم حس کنم و آنرا برای همیشه حفظ کنم. می خواهم فقط در یک عشق- چه مسخره، یک عشق!!! مگرچند عشق نیز وجود دارد؟!- کند و کاو کنم. تمام ابعاد آنرا کشف کنم و در هنگام مرگ تاسف بخورم بخاطر کشف نکردن خیلی از ابعاد دیگر آن!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 14:16  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

بهونه

بهونم ، چند تا سلام کنم جوابمو می دی ؟
 ببینم یواشکی احوال ما رو پرسیدی ؟
نامه رو وقتی نوشتم خودمم می لرزیدم
 فدای چشات ،‌ تو که از خط من نلرزیدی
 بیقراری مث موهات تو دلم موج می زنه
 می دونم تو اینو از لرزش حرفا فهمیدی
 وسط نامه ببخش بد جوری بغضم ترکید
 نازنینم تو که از صدای اون نترسیدی
 من فدای رگه های ناز چشم روشنت
 چیه باز به لحن این دیوونگی ها خندیدی
 حق داری بخندی و راستی دستت درد نکنه
سر زدی به یه دیوونه ی غریب تبعیدی
 راستی اون شب یادته کاشکه واست مرده بودم
 من می خواستم بمیرم پیش چشات ،‌ خودت دیدی ؟
چیه باز که با غضب داری نگاهم می کنی
 این دفه درباره ی من چه چیزایی شنیدی
جوابی که داده بودم ،‌ به خودم ، دیشب رسید
 دوست ندارم بدونن جواب به نامه م نمی دی
تو رو جون آسمون به غیرتت بر نخوره
 نکنه اینجا به بعد و نخونی ، چون رنجیدی
 رنگ خونه چشام از بس که تو رو ندیدمت
 مث تصویر غروب تو اوج برف و سفیدی
یه روزایی دیدنت چاره ای داشت ،‌ دعا می خواس
 حالا نه دعا واسم فایده داره ، نه امیدی
 خورشید اونجاها حتما دیگه روزم می خوابه
 آخه تو به جای اون هم روز و هم شب تابیدی
ببینم تعارف و یه دیقه گذاریم کنار
اونجا چند تا دل بیچاره رو بردی ،‌ دزیدی ؟
آره بد سوالی بود تو اینو نشنیده بگیر
 مث نمره ی تک کارنامه ی یه تجدیدی
تو که می دونی دلم گذشته کارش از اینا
 حتی بشنو اگه تو به یکی شون رسیدی
می میره ،‌ اما واسه خوشیت دها ها می خونه
 راس بگو این جور دیوونه ای تو عمرت تو دیدی ؟
بگذریم خلی نوشتم ،‌ زحمتت نبود بخون
 معذرت می خوام که فرضا تو بهم جواب می دی
ماهی که با این که اسفنده ،‌ ولی دود نمی شه
همیشه معروفه به ماه عزیز خورشیدی
از خودت مواظبت کن هر جوری که دوس داری
 مجنونت ، یا دوونت ، هر لقبی پسندیدی


  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:55  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

به نام زندگی

با شدتي وحشيانه و جنون آميز٬
آن چنان كه قلبم را سخت به درد آورد٬
آرزو كردم اي كاش هم اكنون همچون مسيح٬
بي درنگ٬آسمان از روي زمين برم دارد٬
يا لااقل همچون قارون٬زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد.
اما...نه٬
من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را.
من يك *متوسط*بي چاره بودم و ناچار٬
محكوم كه پس از آن نيز*باشم و زندگي كنم*
نه٬باشم و زنده بمانم.
و در اين وادي حيرت پر هول و بيهودگي سرشار٬گم باشم.
و همچون دانه ايي كه شور و شوق هاي روييدن در درونش٬
خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز درونش مي پژمرد٬
در برزخ شوم اين *پيداي زشت*
و آن *ناپيداي زيبا*خرد گردم.
كه اين سرگذشت دردناك و سرنوشت بي حاصل ماست.
و در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه ...
*زندگي* نام دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:35  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

خیال کردم

خیال کردم تو هم درد آشنایی
به دل گفتم تو هم همرنگ مایی
خیال کردم تو هم
در وادی عشق
اسیر حسرت و رنج و بلایی

ندونستم تو بی مهر و وفایی
نفهمیدم گرفتار هوایی
ندونستم پس دیدارشیرین
نهفته چهره تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشق ترینه
دلت عاشق ترین قلب زمینه
همیشه مهربونه با دل
من
برای قلب تنهام همنشینه

چرا پس به تیغ بی وفایی
شده قربانیت بی خون بهایی
نفهمیدی امید ناامیدی
رها کردی دلم رفتی کجایی

ز بس آزار دادی روز و شب دل
دل دیوانه ام آخر شد عاقل
دل غافل شد عاقل دست برداشت
ز امید خیالی خام و باطل

خیال کردم تو هم درد آشنایی
به دل گفتم تو هم همرنگ مایی
خیال کردم تو هم
در وادی عشق
اسیر حسرت و رنج و بلایی

چرا پس به تیغ بی وفایی
شده قربانیت بی خون بهایی
نفهمیدی امید ناامیدی
رها کردی دلم رفتی کجایی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:14  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

عهد شکن

نمیتــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــد کنم که تغییر نخواهم کرد
نمیتــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمیتـــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
نمیتــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که آشفته نخواهم شد
نمیتـــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــد کنم که همواره قوی خواهم بود
نمیتـــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــد کنم که قصوری نخواهم کرد
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که افکار و احساستم را با تو سهیم خواهم شد
میتـــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــــد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
میتــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
میتــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود
میتــــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــــد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....
بیش از همه میتـــــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت خواهم داشــــــــــــــــــــــــــــــت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:56  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

داستان واقعی دخترک مهربان

يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود


چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

  کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را

گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای

پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش

خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند

که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای

کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و

به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را

خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها

توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای

کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.

همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا

در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با

نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:54  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

دلتنگی های آدمی

دلتنگی های آدمی

را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

و در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو ومن...............................

برای تو وخویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغهاو نشانه ها را در

ظلمتمان ببیند

وگوشی

که صداها وشناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو خویش

روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

وزبانی

که در صداقت خود

مارا از خاموشی خویش بیرون کشد

وبگذارد از آن چیزی که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم...........

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:50  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

سفر....

چندین سال بود که در حال تنهایی به سر می بردم ...وقت  من یا

به خواندن و یا به فکر کردن صرف می شد ..گاه چیزی می نوشتم ..اما

به نوشتن آنچه که واقعا دلم می خواست و با روحم سازگاربود ....

موفق نمی شدم ..بدین جهت هر دفعه اوراق اشعاری را که نوشته

بودم  پاره می کردم وبه دست باد می سپردم .......

چهار سال پیش از آن ..آن کسی که تا آن موقع و تا همیشه بیش

از هر کس در دنیا دوستش دارم  ..برای همیشه ..با دست

مرگی نابهنگام از من دوری گزیده بود و هنوززخمی  که

از این راه بر قلب من نشسته بود ...التیام نیافته بود .

هر چند که بعد از آن هرگزالتیام  نیافت ....

ولی اکنون این نوشته ها از ته دلم 

و فقط برای اوست ......

آری عزیز سفر کرده به خاطر تو ..که فردا مصادف با زیباترین روزهای

خداست ..روزی که تو قدم به این دنیای فانی نهادی ولی افسوس...

که چه زود مرا ترک  کردی...............

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 17:14  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

جای من جای اون ..........

بعضی از آدما ستاره ها رو دوست دارن و بعضی هم عاشق ماه میشن

بعضی از اونا هوای ابری رو دوست دارن و دلشون میخواد که بارون بباره

بعضی هم دلشون پر میزنه واسه قدم زدن تو هوای برفی

بعضیا هم عاشق روزای آفتابی هستن

یه عده شبا رو دوست دارن یه عده روزا رو

خیلی ها عاشق غروب خورشیدن ولی بعضیا شب و تا صبح بیدار می مونن تا طلوع خورشید رو ببینن

ولی من و تو بهتره عاشق آسمون باشیم

همون آسمونی که هم خورشید داره ، هم ماه وستاره

هم ابر و بارون برف داره ، هم روزای آفتابی

همون آسمونی که بین هیچ کدومشون فرق نمی ذاره و همشونو دوست داره

اما نه ...

بازم نشد !

این بار آدما میگن کاش ما جای آسمون بودیم

 جای دریا ، جنگل یا ساحل ...

پس این بار بهتره من و تو سعی کنیم

مثله خدا باشیم

بگیم کاش ما هم مثله خدا بودیم

بارون و دوست داشتن و عاشقش بودن کار آسونیه

ولی بارون بودن و جای اون بودن خیلی سخته

همون بارونی که وقتی میخواد بباره هم رو سر گل میریزه ، هم رو سر علف هرز

ولی اگه ما جای بارون بودیم

فقط رو سر گل ها می ریختیم

میذاشتیم علف های هرز بخاطر اینکه علفن

و زیبایی گل ها رو ندارن

از تشنگی بمیرن ...

یه سوال می خوام ازت بپرسم ؟

دوست داشتی جای کدومشون باشی ؟

جای آسمون ؟ بارون ؟

گل ؟ چمن و علف و هرز ؟

ماه ؟ ستاره ؟ خورشید ؟

شاید خیلی دوست داری جای گل باشی !!؟

آخه گل زیباست و همه دوسش دارن

تموم عاشقا گل تو دستشونه

اونو به کسی که دوسش دارن هدیه میدن

اینا همش خوبه ولی من ...

ولی من دوست دارم ... 

جای علف هرز و چمن باشم

درسته که لگدمال میشم و همه پاشونو رو من میذارن

ولی عوضش منو نمی چینن

ولی گل چیده میشه و بعد از چند رو میره تو سطل آشغال

درسته که گل رو عاشقا بهم هدیه میدن ...

عوضش خیلی از عاشقا دست همدیگه رو میگیرن و رو چمن ها راه میرن

روش دراز میکشن و با هم حرف میزنن

فهمیدی منظورم چیه ؟

وقتی عاشق شدی

وقتی یکی رو پیدا کردی که خیلی دوسش داشتی

وقتی به یکی گفتی دوست دارم ...

نگاه کن ...

ببین می تونی

می تونی مثله ماه و ستاره باشی

همون ماهی که وقتی شب تموم میشه از آسمون خدافظی میکنه و ...

جاشو به خورشید میده

یا میتونی جای خورشید باشی

همون خورشیدی که شب ناپدید میشه

تا ماه فراموش کنه حقیقت تلخی رو که از خورشید نور می گیره

نگاه کن ... ببین می تونی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:26  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

گذشت هر چه که بود .......

جوانی ام به هوای تو بی خیال گذشت
ز عمر وعده ی تو سالیان سال گذشت

به بی خیالی خود هرشبانه می خندم
شبانه های من اینگونه بی خیال گذشت
هزار حرف گره خورده ماند در دل من
 
و دست وپنجه دل خسته در جدال گذشت
چقدر پرسش من بی جواب ماند از تو...
چقدر تاب دل آرام و بی سوال گذشت
 
امید را نتوان از رواق سینه زدود

اگرچه عمر به ناکامی و ملال گذشت
به رنگ آبی عشق تو لحظه های شبم
 
به شعر حافظ ودلشوره های فال گذشت
نمانده ای که مرا صاحب کمال کنی
دریغ ازآن همه عمری که بی کمال گذشت
 
خوشم که عمر به یاد تو مهربان سر شد
اگرچه تلخ وهرچند بی وصال گذشت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:6  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

دست من نیست...

 دست من نیست،گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه

حتی با معجزهء عشق آسمون آبی نمیشه

دست من نیست،گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم

بین ما،بین من وتو خود من فاصله میشم

دست من نیست

دست من نیست

یه شبایی باد و بارون می زنه به برگ و بارم

اون شبا،هوای آشتی حتی با خودم ندارم

یه روزایی،ابر تیره منو میبره از اینجا

می بره اون ور دنیا گم میشم اون دور دورها

دست من نیست

دست من نیست

میدونم گاهی بلور قلبتو می شکنه حرفام

صبر تو به سر رسیده از من و سر گشتگی هام

با گذشت به من نگاه کن،تو که میدونی چه تنهام

رو نگردون از من خوب،اگه بدترین دنیام

دست من نیست

دست من نیست

یه شبایی باد و بارون می زنه به برگ و بارم

اون شبا،هوای آشتی حتی با خودم ندارم

یه روزایی،ابر تیره منو میبره از اینجا

می بره اون ور دنیا گم میشم اون دور دورها

دست من نیست

دست من نیست

وقتی که دور میشم از تو،ای هوای مهربونی

غم رو تو چشات میبینم،اما ای کاش که بدونی

من گم شده،من بد،با همه دل خستگی هام

تو رو از همیشه بیشتر،بیشتر از همیشه میخوام

دست من نیست،گاهی وقتا .......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 22:50  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

پل ....

پل قلبم روزی قصه زیباییها بود و هزاران فراوانی داشت تا اینکه یک

 روز گذر تو به این پل افتاد . پل قلبم زیر بار سنگین عشقت تاب

نیاورد و فرو ریخت . از آن پس با خود عهد بستم که اگر صد سال

از مرگم بگذرد و تو بر سر مزارم آیی و تیرم را بشکافی خواهی

دید که با اشکی جوهری رنگ نوشته دوستت دارم .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:23  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

خیال.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:26  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

نگفتم .....

به تو گفتم:منو عاشق نکن،دیوونه میشم!

منو از خونه آواره نکن،بی خونه میشم

      به تو گفتم،نگفتم؟!...

 

نگفتم دل من بی اعتباره

اگه عاشق بشه،پروا نداره

نمی فهمه خطر،این مرغ بی دل

قفس می شکنه،میره تا ستاره

   به تو گفتم،نگفتم؟!...

 

به تو گفتم : اگه مستم کنی مثل پرنده

دیگه کاری ندارم بی صدایی چون و چنده

چنان بی پرده می زنم به اسمت زیر آواز

که آوازهء من راه فرارت رو ببنده

    به تو گفتم،نگفتم؟!...

 

حالا از کوچهء من،راه بر گشتی نداری

منم دوست و منم دشمن،

       کسی جز من نداری

 

خطر کردی،نترسیدی،منو دلداده کردی

تو کردی هر چه با این ساکت افتاده کردی

 

به تو گفتم:منو عاشق نکن،دیوونه میشم!

منو از خونه آواره نکن،بی خونه میشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:10  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

شکست خورده.....

نامت قلب ترک خورده ام را آرام میکرد.یادت خاطرات خوش را به یادم می آورد با خنده هایت تمام خوشی های دنیا بر لبانم می نشست.غمت سرگشته و پریشانم میکرد.روزگاریست که مهر خاموشی بر لبانم زده شده محتاج توام ولی نیستی.تنهایم و تو بهانه یی برای تنها بودن بودی .در هیاهوی یک التهاب به دنبالت بودم.زیر بید مجنون روزگار به روی تکه سنگی نشستم اسمت را زیر لب زمزمه کردم ولی نیامدی.سکوت میکردم تا صدای قدمهایت را بشنوم ولی هیچ صدایی جز باران که به سرعت میهمان پنجره میشدند نمی آمد.در کوچه های شب زده به دنبال کورسوی امید از سوی تو همچو دیوانه ها می دویدم ولی نه به تو میرسیدم و نه از تو نشانه یی می یافتم.کم کم زندگی رنگ بالاتر از سیاهی یافت امید نا امید شد اشک ها در چشمانم جوشیدند و جاری شدن ترسم از آن روز بود که امیدم را از دست دهم و نیامدنت را باور کنم.

آن روز هم فرا رسید.

روزها در کنار ساحل بر روی شنها می نشستم و به غروب چشم میدوختم و در آسمان خیالم تو را ترسیم میکردم تا روزی که گرمی دستانت را به روی شانه هایم احساس کردم و وقتی سر بلند کردم تو را با دیدگان بارانی یافتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 10:3  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

گفتم و گفتم

به باد گفتم : اي باد عاشقم چه كنم ؟

به خويشتن پيچيد .

به گرد باد گفتم : اي گرد باد عاشقم چه كنم ؟

بدل شد و به سوي صحرا رفت .

به آب رو نوشتم كه عشق چيست بگو ؟

سري به سنگ زد و نعره كنان به دريا رفت .

به آه گفتم : پايان عاشق كجاست ؟

ز حجم سينه بر آمد ز ابر بالا رفت .

به مرغ شب گفتم : جفت همدل و همرا ز و مهرباني داري ؟

دمي به ناله فتاد و از گلوي او خون بچكيد ز شاخه پر زد و با درد خويش تنها رفت .

به برگ گل نوشتم ، تو همنشين گلي بگو حكايت خويش ؟

جواب داد : گل چون عشق ما دانست به دلبري پرذاخت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:8  توسط تنها ترین تنهای عالم  | 

خاطرات

روزها ست كه در كوچه باغ ذهنم به دنبال تو مي گردم ، حرفهايت را به ياد مي آورم . به ياد غروب افتادم كه جان كندن من است در بــستر چشم  هاي تو ، گرچه مي دانم براي هميشه رفته اي ، خاطراتم تو را به من نشان داد . تو هماني كه چشم هايم را خيس باران كردي و رفتي ، هماني كه اشكهايم را ضمير نگاهت كردي ، هماني كه در شب تنهايي مرا رها كردي ، هماني كه امروز خاموشي ، هماني كه از نامت تا خاطراتت آرام بر دلم گذاشتي . به من بگو با نبودن  تو چه كنم ؟

تو كه مي داني اين شهر شلوغ بازار نامردي شده ، چرا رفتي كه گم تر شوم

چرا فرصت ندادي كه خودم را باور كنم ؟

تو مگر نمي دانستي كه براي من پلي بودي بين امروز و فردا ؟

چگونه خود را به فردا برسانم وقتي كه پلي نيست ؟

وقتي به تو تمنا مي كنم چگونه خودت را راضي مي كني از آن دستهايي كه عاجزانه تو را مي طلبند ، تو چشم بر آنها ببندي ؟

لااقل به خاطر شبهايي كه اشكهايم از تو حكايت مي كنند ، سكوت شبهايم را بشكن ، تو را به خدا قسم ، سكوت نكن كه خاطراتت مرا گم

مي كند . مي دانم كه تو بي گناهي . بدان كه عاشق رنگ بي رنگي توام . خودت را به من بنما ، تو كه مي داني اين دنيا چقدر نقاش دارد دلت به حال من رنگ زده نمي سوزد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:5  توسط تنها ترین تنهای عالم  |